این خیابان یک سرش نانوایی دارد و سر دیگرش لوازمالتحریری. بین چهار تا شش بعدازظهر، بیشتر چیزی که در آن اتفاق میافتد میان همین دو در میگذرد.
من چند صد کیلومتر آنطرفتر بزرگ شدهام و باز هم این خیابان برایم ناآشنا بود. بخشی از دلیل آهسته عکاسیکردنم همین بود.
ترتیب روایت
- مکان
- آدم
- محیط
- کنش
- جزئیات
- رابطه
- لحظهٔ آرام
- قاب پایانی

خیابان آنقدر باریک است که ساعت پنج هر دو طرفش در سایه است.

تکالیف روی پلهٔ جلوی لوازمالتحریری نوشته میشود، چون نورش از خانه بهتر است.


مغازه خودکارها را در یک کشو نگه میدارد و باقی چیزها را روی دیوار. آنچه باز میشود همان کشوست.

نان صاف و روی هر دو ساعد به خانه برده میشود تا پیش از سرد شدن تا نخورد.

خطی با گچ روی آسفالت که آنقدر دوباره کشیده شده که خطهای قبلی هنوز از زیرش پیداست.


بحثی دربارهٔ قواعد بازی، تماماً با صدای بلند، که در کمتر از یک دقیقه تمام میشود.
کمی پیش از شش، خیابان تقریباً یکباره خالی میشود و حدود یک ربع خالی میماند.

اهل همین منطقه بودن به معنای شناختن یک خیابان نیست. فقط یعنی میدانی چقدر را نمیبینی.

چراغ نانوایی از همه دیرتر خاموش میشود. آخرین چیزی است که در خیابان هنوز کار میکند.
یادداشتهای میدانی
- عکاسی در پنج بعدازظهر انجام شده است. TODO(content): تاریخها تأیید شود.
- عکاسی از کودکان با حضور و اطلاع والدین یا سرپرست انجام شده و هیچ عکسی از موقعیت خصوصی منتشر نشده است.
- ویرایش فقط شامل نوردهی، تعادل رنگ و برش است.
اگر به پروژهٔ شما نزدیک است
میتوانید کمک کنید این روایت را بگوییم؟
معمولاً یک گفتوگوی کوتاه کافی است تا روشن شود آیا یک مکان، یک زمانبندی و مجموعهای از اجازهها میتوانند روایتی مثل این را نگه دارند یا نه.